|
به نام عشق |
|
|
یادته تو اوج پاییز، آخرین لحظه ی دیدار
خوب مواظب خودت باش دوسه بار ،دوباره تکرار
یادته به ماجرامون چقدر نگاه میکردیم
تا یکی دلش بیاید و بگه خٍُب، خدانگهدار
تو خداحافظی کردی دل من یکم تکون خورد
بعدش اسمتو نوشتم روی ساقه ی سپیدار
بارون گریه که بارید از تو ابر قصه هامون
هردومون سر گذاشتیم روی آجرای دیوار
یه بار دیگه میپرسم راس راسی باید جدا شیم
یادته اشک تو افتاد روی سیم گرمه گیتار

منم انگار مثل اشکت از چشات افتاده بودم
یه جوری دلت میلرزید پس دیگه نکردم اصرار
خیلی اونجا مونده بودیم همه ما رو دیده بودن
بدجوری نگاه میکردن مردم کوچه و بازار
نگاتو گرفتی از من گفتی خوب کاری نداری
منم شکستم ولی گفتم برو به امید دیدار
دو سه تا فردا گذشت و من دیگه تو رو ندیدم
شنیدم ولی رسیدی به یکی شبیه دلدار
دل من دوباره لرزید مثل اون لحظه ی آخر
خاطراتت،هرچی که گفتی،شد روی رویای من آوار
حالا موندم از خدامون چی بخوام خوشیت یا غصه ات
همه گفتند دیگه عکس اونو از روی طاقچه بردار
اما من میگم خدایا، من که یکی غصه دارم
غمای اونم بگیرو باز به این دیونه بسپار
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط ادریس |
به بوسه ای ز لبان تو آرزومندم
فغان که با همه ی حسرت به هیچ خرسندم تو از قبیله ی خوبان سخت پیمانی من از جماعت عشاق سخت پیوندم برید از همه جا دست روزگار مرا بدین گناه که در گرفت نیفکندم
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط ادریس |
قسم دادم خدا را به ماه و به ستاره
به چشم هایی که هرشب اسیر انتظاره
به اون بنفشه هایی که مخصوص بهاره
به اون مهی که تنهاست مال شبهای تاره
یه شب خدا به من گفت تو رو واسم میاره
تو رو آورد و کردی به چشم من اشاره
چه کم بود عمر این فصل من و تو
دنیا کوچیک بود اما تو گم شدی دوباره
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط ادریس |
دلواپس چه ای؟!...
شقایق
به دوبیتی ها تعلق دارد
به شمع ها به باغ های زیتون
به پروانه هایی که هر صبح
به جستجوی نام تو
بال میزنند...
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:49 قبل از ظهر توسط ادریس |
اگر مرا گویند که به محبوب ترین کس خود در این دنیا چه میگویی خواهم گفت سلام
چون سلام جلوه عشق است و آئینه وفاست و افق مهر و صفاست
پس سلام با تمام گرمیش تقدیم به تو
میخوابم که تو را در خواب ببینم
بیشتر میخوابم تا بیشتر ببینم
اگر بدانم مردگان هم خواب میبینند
میمیرم تا همیشه تو را در خواب ببینم
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط ادریس |
هرکس بد ما به خلق گوید ما کینه ی او به دل نگیریم ما خوبی او به خلق گوییم هرچند دروغ گفته باشیم
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ادریس |
طلوع عاشقان رنگش طلایی است 
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط ادریس |

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط ادریس |
میرسد روزی که بی من روزها را سر کنی میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی میرسد روزی که تنها در کنار عکس من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط ادریس |
ای مرغ صیاد توام در دام تو افتادم یا بکش یا دانه بده یا از قفس آزادم کن
+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط ادریس |
هیچ دردی دردمندتر از دوری ماهی از آب نیست هیچ دردی دردمندتر از دوری پروانه از شمع نیست و هیچ دردی دردمندتر از دوری یک عاشق از معشوقش نیست 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط ادریس |
در گذر گاه جهان هر چیز جانا بگذرد
تلخ و شیرین.عیش و محنت.زشت و زیبا بگذرد
گرچه سخت است و توان فرسا جدایی های ما
قسمت این است و بباید ساخت اما بگذرد
روزگار وصل هم خواهد شد ای بیدار دل
چون به خود آییم آن هم با گذرگاه بگذرد
زود بگذر لذتی دارد جوانی ای دریغ
صورت ابهام آمیزش همچو دریا بگذرد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط ادریس |
باغبان من گل نمی چینم دلم را خون مکن
داغ من کم نیست. درد سینه ام افزون مکن
دست من بشکست.تا این لانه را کردم به پا
خانه ات آباد بادا. لانه ام ویران مکن
آن پری با یک نگه عقل مرا دیوانه کرد
باغبان دیگر مرا افسانه افسون مکن
دادگاه عشق اعدام مرا تصویب کرد
باغبان. دیگر مرا قربانی قانون مکن
روزگار است این که گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ادریس |
*مگزار در مرحله عشق رسوای غمت باشم
و گمنام بمیرم.کمک کن از مسافر های عاشق
سراغ مهربونی را بگیرم
کمک کن تا برای هم بمونیم
کمک کن تا برای هم بمیریم*
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ادریس |
تا یک ورق از عشق تو از بر کردم
سیصد از ورق عشق فراموشم شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط ادریس |
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه ذر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت:
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت که دریغا مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ذر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای که این حلقه در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و زندگی است
تنگی نفسی که در قفس میکشیم
کفران نعمتی است که در باغ بودیم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط ادریس |
لا لا لا همه در خواب نازند
دیگه چیزی ندارند که ببازند
بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گل که بیداری عذابه
بخواب آروم ای گل گلدون خونه
که بیرون تا بخوای نامهربونه
لا لا لا که قلبم زیرو رو شد
که دست عاشقم پیش تو رو شد
که بازم این دلم دیونگی کرد
که این دیونه با عشق زندگی کرد
بخواب ای گل الهی در نمونی
نگیره بغضت از نامهربونی
بخواب جونم که درها رو ببندم
نخوای از مو که با گریه بخندم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط ادریس |
بهترین چیز رسیدن
به نگاهی است که
از حادثه عشق
تر است

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط ادریس |
بی تو بودن را چنان تجربه کردم که کویر آب را و با تو بودن را چنان برگزیدم که جوانه خاک را و تو ای تک چراغ شبهای تنهایی ام با من بودن را چنان بدان که زمین آفتاب را و چنان بخواه که سکوت عشق را
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط ادریس |
شب بود و من بودم و غم بود و شمع شب رفت و شمع سوخت من ماندم و غم 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط ادریس |
مرا دل از خوبان جدا نیست
ولی افسوس که از خوبان وفا نیست
این زندگی بی مروت لحظه ای شادم نکرد
در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط ادریس |
شیشه احساس ندارد اما ! وقتی روی او نوشتم تو را دوست دارم با آرامی گریست پیر پرسید کیست این بگفتند عاشقی بی قرار و سرگردان گفت جامی ده عیوش از می ناب گرچه ناخوانده باشد این مهمان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط ادریس |
بکوش تا ظلمت در نگاه تو باشد
نه در آنچه بر آن می نگری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط ادریس |
مجنون کسی باش
که لیلی تو باشد
تقدیم به تو که بهترینی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط ادریس |
چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امید رسد امیدواری از آن بهتر وز آن خوشتر نباشد دمی که میرسد یاری به یاری
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ادریس |
پروانه صفت چشم به تو دوخته بودم
وقتی که خبردار شدم سوخته بودم
یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها
کی بماند پر کاهی در میان بادها

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ادریس |
یادگاری نوشتم به خط دلتنگی
در این زمانه ندیدم رفیق یکرنگی
منم به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم
سینه مالامال درد اما دلی بی کینه دارم
پاکبازم من ولی در آرزویم عشق بازی ست
مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط ادریس |
ای نازنین من به خدا میسپارمت
با آنکه رفتی ز برم دوست دارمت
نشست در سراچه قلبم صفای تو
پیوسته در صحیفه دل می نگارمت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط ادریس |
در قبال عشق تو سماجت نمیکنم
هیچگاه نمیگویم اگر از در برانی از پنجره وارد خواهم شد
همین قدر بدانم که دوستم نداری خود به جای دیگری خواهم رفت
ممکن است تو بگویی زشتی اما دوستت دارم
ممکن است بگویی دوستت ندارم
چون حقیقت را گفته ای باز هم دوستت خواهم داشت
اما اگر بگویی تو را دوست دارم......ولی قلبت چیز دیگری بگوید
هرگز دوستت نخواهم داشت

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط ادریس |
در کلاس های ابتدایی به ما دروغ میگفتند بابا نان داد اگر گذرت بر سفره ی خالی ما افتد آنوقت خواهی فهمید که نان واژه ی سه حرفی است که فقط در کتاب ها توان دید اگر بیایی اگر بیایی کف خانه ی اجاره ایمان را به گرسنگی زینت خواهیم داد اگر بیایی اگر بیایی بابا دندان دارد و نان ندارد بخورد
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:3 بعد از ظهر توسط ادریس |
| ||||||